اتفاقات این فیلم در دههی شصت میلادی و در شهر کوچکی در مونتانا رخ میدهد. در نزدیکی محل زندگی یک خانواده ، آتش جنگلی غیرقابل مهاری در نزدیکیهای مرز کانادا زبانه میکشد. زمانی که جری پدر خانواده کار خود را از دست میدهد و دیگر هیچ امیدی برای زندگی کردن ندارد، تصمیم میگیرد که به تیم مبارزهای که قصد خاموش کردن آتش را دارند ، بپیوندد. به همین دلیل، همسر و فرزند خود را ترک میکند تا به دنبال هدف جدید خود برود. اما جو پسر نوجوان خانواده ناگهان خود را در شرایطی میبیند که باید نقش یک فرد بالغ را ایفا کند. جو شاهد این است که مادرش چقدر تلاش میکند تا سرش را بالا بگیرد و با مشکلات بسیار زیاد خود و پسرش دست و پنجه نرم کند و…
نمیدونم چرا ولی خیلی دلم گرفت با دیدنش… خودمو میذاشتم جای بچهه و انقدر خوب احساسشو منتقل میکرد که کاملا باهاش همزاد پنداری کردم😑😑 چقدر تجربه ی همچین چیزایی سخته تو این سن…. تا حالا بهش فکر نکرده بودم
بازیها و کارگردانی و نویسندگی همه چی خوب بود، یه ملودرام احساسی روانشناسی با محوریت خانواده و خیانت و جدایی. دلم به حال پسره سوخت، چقد فهمیده و دوست داشتنی بود. سکانس آخرش فقط
من فقط بخاطر اینکه حوصلم سر رفته میخوام ببینم
من کلا عاشق جیک جیلنهالم و فقط بخاطر اون میخوام ببینمش
منم به خاطر هر دو
و من هم فقط بخاطر کری مولیگن