در جزیرهای دورافتاده در اسکاتلند، خواهر و برادری به نام «ایسلا» و «سندی» پس از ناپدیدشدن والدینشان، سالها در انزوا زندگی کردهاند و از سرزمین خود در برابر غریبهها محافظت میکنند. ورود دنیل، کارمند شورای محلی که مأمور انتقال آنها به سرزمین اصلی است، زندگی…
جزئیات و تماشا ←

محشر یود… فیلمی در ستایش عشق و معنا بخشی ِ آن وعشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس…
شاعری سرگشته که گمگشته ای دارد اما نمیداند چیست از دیدن قطار اسباب بازی که در لوپ ریل میچرخد لذت میبرد گویی که خود را میبیند اشعارش را به آشپز عاشقی میدهد تا برای دختری که دوستش دارد بخواند و در عوض برای خود و دوستانش غذا میگیرد. با زنها ارتباط میگیرد و نا امید میشود تا اینکه عاشق فاحشه ای میگردد اثر سورئال است و مرز میان واقعیت و تصور گاهی قابل تشخیص نیست و سرشار است از دیالوگ های زیبا و جذاب و موسیقی متن در خور توجه دیالوگ هایش با فرشته مرگ من را به یاد مهر هفتم اثر برگمان می اندازد اما اینجا به جای شوالیه شاعریست که از کلامش استفاده میکند دیالوگ جالبی در میانه فیلم توجهم را جلب کرد که کاملا با ماهیت ساخته پیش رو مطابقت داشت با ادبیات بقیه کشور ها راحت میشه تصور کرد کشورشون چطور بود اما در مورد آرژانتین کار ساده ای نیست ماهیت فیلم برای من چنین است
اروتیک و پر از صحنه های عشقبازی و کمی دارک و تم پلیسی جنایی داره
عالی