گابی پتیتو، زن جوانی که سفر جادهای خود با نامزدش برای زندگی در یک ون و گشتوگذار در غرب آمریکا را در شبکههای اجتماعی ثبت میکرد، ناگهان ناپدید میشود و جستوجوی خانوادهاش برای یافتن او به پروندهای جنجالی تبدیل میشود؛ با کنار هم قرار گرفتن…
جزئیات و تماشا ←

پایان خوبی نداشت
بر خلاف بقیه نظرات بنظر من عالی بود
با احترام به نظر اکثریت افراد بنظرم این سریال جذاب بود و قسمت اخرش میتونست بهتر باشه بهرحال برای کسایی که با شخصیت دکستر زندگی کردن این جوری تموم شدنش خوب نبود
نمیدونم چرا نویسنده اینقدر بد نوشته داستان رو البته با فکر کردن زیاد و همچنین دلایل منطقی میشه یکم خودمون رو راضی کنیم(البته خیلی کم). بخوام نظرمو بگم در کل بد نبود ولی پایانش میتونست خیلی بهتر باشه(تصمیم دیگه ای میگرفت هریسون). سریال خوب شروع شد ولی هرچی میرفت جلو انگار همه چی یجوری میخواست دست به دست هم بده که دکستر تو دردسر بیفته البته اینم در نظر بگیریم که دکستر ۱۰ سال از کشتن دست برداشته بود و دیگه اون دقت همیشگی رو نداشت(با اینکه اشتباهاتش خدایی کم بود ولی خب). درمورد هریسون باید بگم که انتظار اخلاقیات و تربیت بهتری داشتم یعنی خب به هرحال بعد اینکه با هانا به آرژانتین رفت، هانا مطمئنم باهاش خوب رفتار کرده و درست بزرگش کرده و از نظر محبت کمبودی نداشته (با وجود نبودن دکستر به عنوان پدر) ولی بازم خیلی مثل کسایی بود که بهشون اهمیت داده نشده؛ مورد دیگه ای که درمورد هریسون بود، رفتنش به پرورشگاه بعد مُردن هانا بود، با اینکه خواهر و برادر داشت و ازش بزرگتر بودن (منظور استر و کودی بچه های ریتا). واقعا نمیدونم چرا نویسنده خواست هریسون رو این شکلی بکنه ولی فقط به عنوان ابزاری برای پایان سریال استفادش کرد. درمورد آنجلا باید بگم که خیلی چرت به یه سری چیزا پی برد، مثل ربط دادن دکستر به قصاب لنگرگاه اونم از طریق صحبت هایی که باتیستا تو کنفرانس کرد ( همونجایی که با مالی پادکستره رفته بودن) و گوش دادن به پادکست( نویسنده فقط میخواست هرجور شده این آنجلا بفهمه قصاب لنگرگاه دکستره) و خب اصلا جالب نیست. ما اگه یکم به عقب برگردیم لاگوئرتا با این همه زرنگی و این همه پیگیری نتونست دکستر رو به قصاب لنگرگاه ربطی بده و مدارکی بر علیه دکستر داشته باشه، بعد آنجلا با دوتا حرف و یه پادکست و چهارتا سرچ اینو فهمید (مسخره بازیه). البته اینم در نظر بگیریم که دکستر داخل شهر کوچیکی بود و همه همو میشناختن، ریسک اینکه بخواد با استفاده از سورنگ سوژه هاشو بیهوش کنه(مثل همیشه) بالا بود و خب الگو این کشتن ها مشابه در میومد و خب نمیشد که آنجلا شک نکنه البته بازم میگم نویسنده میخواست فقط دکستر رو یجوری به فنا بده، مثلا چرا دکستر باید بز داشته باشه که بخواد بره دارو ها رو از اون دامپزشک برداره که اسمش ثبت بشه و بعد آنجلا بفهمه دکستر چیا برده. درمورد اخرای سریال باید بگم که بعد از اینکه دکستر حقیقت رو به هریسون گفت و خود واقعیش رو نشون داد، هریسون خب خوشحال بود و ارتباط بهتری با دکستر گرفت (البته حالش یجوری شد دکستر جلوش اون یارو رو کشت ولی خب) در هرصورت یهویی با فهمیدن اینکه دکستر مربیشو کشته یهو بهم ریخت، با اینکه مربی رو زیاد به اون شدت نمیشناخت ولی خیلی براش مهم بود یجوری که رو پدرش اسلحه کشید. وقتی که اسلحه کشید رو دکستر، بنظرم دکستر نباید اینقدر ناامید نگاش میکرد و دیگه اقدامی نمیکرد، مثلا خود دکستر بهش گفت ضامن رو غیر فعال کنه ( که اگه نمیگفت هریسون میخواست شلیک کنه تفنگ شلیک نمیکرد و دکستر میتونست از این فرصت برای فرار استفاده کنه یا سمت هریسون بره و تفنگ رو بگیره)، شایدم دکستر فکر میکرد هریسون شلیک نمیکنه دقیقا مثل دبرا که به دکستر شلیک نکرد و به لاگوئرتا شلیک کرد. ولی خب دکستر ترجیح داد وایسه و خب ناامید بود. هریسون نباید اینقدر سریع تصمیم میگرفت واقعا خیلی مسخره بود؛ با اینکه داخل نامه ای که پیدا کرده بود، دکستر اشاره کرده بود که برای زندگی بهتره هریسون ترکش کرده، حداقل باید یکم هریسون میفهمید که همه چیز بخاطر خودش بوده و اگه واقعا اومده بود دنبال دکستر و میخواست با پدرش ارتباط بگیره پس چرا کشتش من فقط میدونم نویسنده قصد داشته همچین چیزی بشه با اینکه راه های دیگه ای بوده که بخواد طی بشه و این اتفاقات نیفته. در هر صورت یا باید هریسون رو وارد داستان نمیکردن یا اینکه شخصیت و اخلاقیات بهتری براش میذاشتن، چون هرچی هم باشه نباید اینقدر راحت شلیک میکرد و خب اینقدرم دقیق. عین خیالش واقعا نبود، خب اگه واقعا هدفت از اومدن پیش پدرت همین بود خب همون اول میکشتیش نه اینکه بزاری و اخرش همچین کاری بکنی.
داداش چخبره شجره نامه نوشتی ، بعد سریال پفیلا آوردم نقد تورو دارم میخونم🤣
اگه دوست دارید از نه قسمت سریال لذت ببرید. ولی انتظار و جنبه ی یه پایان اشغال رو دارید این سریال رو هم نگاه کنید.