در جزیرهای دورافتاده در اسکاتلند، خواهر و برادری به نام «ایسلا» و «سندی» پس از ناپدیدشدن والدینشان، سالها در انزوا زندگی کردهاند و از سرزمین خود در برابر غریبهها محافظت میکنند. ورود دنیل، کارمند شورای محلی که مأمور انتقال آنها به سرزمین اصلی است، زندگی…
جزئیات و تماشا ←

فیلم جذابی بود میشه ساعتی رو با روی و اکساندریا از زندگی خارج شد
تو تمام دختر بچه هایی که تو فیلم های مختلف دیده بودم این از همشون شیرین تر بود کلا فیلم خیلی دوست داشتنی بود
از زمان اکران، فیلم بحث بر انگیزی بود. گروهی اون رو شاهکاری درباره تخیل، قصهگویی و قدرت تصویر میدونستن؛ در مقابل، بعضی منتقدان معتقد بودن شکوه بصری فیلم، فیلمنامهی نهچندان پیچیده رو پنهان کرده و تصاویر خیرهکننده، بیش از اونکه در خدمت روایت باشن، جای خالی اون رو پر کرده. اما این دو نگاه، بیش از اینکه در تضاد باشن، حاصل دو انتظار متفاوتن از سینما . اگر سینما رو پیش از هر چیز رسانهای برای روایت بدونیم، این نقد قابلفهمه؛ اما اگر تصویر رو خودِ روایت بدونیم، سقوط دقیقن از همونجا قدرت میگیره که خیلی ها اون رو قنطهضعفش میدونن. عظمت بصری فیلم نه پوششی برای فیلمنامه، بلکه بخشی از اونه. تصویر صرفن چیزی برای تماشا نیست؛ تصویر، زبانِ قصه ست. همونطور که واژهها در یک رمان روایت رو پیش میبرن، اینجا رنگ، معماری، قاب و میزانسن بار روایت رو بر دوش میکشن. و نکته دیگه ای که وجود داره داستان، انعکاس مستقیم روانِ روی واکره و هر شخصیت یا هر رویداد، بخشی از وضعیت روحی اونه. اما این روایت فقط و فقط متعلق به روی نیست؛ تخیل، خلاقیت و حتی کجفهمیهای کودکانهی الکساندریا مدام اون رو تغییر میدن. او اینکه بدونه، به نویسندهی دوم داستان تبدیل میشه و قصه را وز آنِ خودش میکنه. تارسم سینگ در یکی از مصاحبههاش گفته بود: فیلمی ساختم که داستانش از طریق زبان بدن، شیوهی روایت و از دریچهی نگاه یک کودک تعریف میشه شاید به همین دلیله که شخصیتهای جهان فانتزی، عمق روانشناختی یک درام رئالیستی رو ندارن؛ اونها بیشتر از اینکه شخصیتهایی مستقل باشن، تجسم احساسات، ترسها و آرزوهایی هستند که هر لحظه در ذهن روی و الکساندریا بازآفرینی میشن. بنابراین، بیثباتی روایت نه یک ضعف، که بخشی از منطق درونی فیلمه؛ منطقی که از ذهن یک قصهگو و تخیل یک کودک پیروی میکنه، نه از قواعد واقعگرایی.
فضای سورئال و به شدت چشم نوازی داشت
خسته کننده و بی ارزش